پروردگارا

چگونه است گذر زمان خویشاوند را از انسان غریب می گرداند و غریبه را خویشاوند؟
چگونه است پیوند های ناگسستنی گسسته، شکسته ها پیوند؟
چگونه است روح انسان از پاکی به سیاهی و از ناپاکی به سپیدی می گرود؟
خداوندا!! این زمان چه می کند با ما؟!… خداوندا!! در مهلکه دور، راهرویی نیست، همرهی نیست، همه خود است و خود.. جز تو به که باید پناه بردمی!! مگر نه آنکه، آغوش بازت در دلتنگی ها پناهگاه (ایمن) و دعای نیکت در سختی ها شاهراه…
خداوندا!.. این چه معجونیست که انسان را تماماً از برای مردم بود، خودپسند می سازد؛ همانند طفلی که از والدین جدایی می گزیند.. زندگی بی آن ها یعنی هیچ.. اما بعد.. همگان فراموش شده اند و او سرکش…
خداوندا!… این چه اکسیریست که بشر را تماماً غرور و تکبر می نمود.. از برای دیگران ساخته، تا آن حد که جان باخته.. همانند عاشقان در ره معشوق…

سرگشته و گمگشته در راه سیاهی…. همه رفتم، همه گشتم.. همه گمگشته و سرگشته ، ولی باز در این شب غربت، دست نیامد به چراغم..
تا آنکه تو دیدم، همه عمرم به فنا رفت… اما همه کس دیدند و هیچ نیامد به سراغم
نالان و پشیمان گشتم از این عشق که تا دی… برد اسفند؛ رود هرچه در او بود و شود دوده، زند بر دامن او چنگ
من گشتم خمارُ، رفتم ز دیارُ.. دیده بر خاک نهادم.. همچو شمعی که شود دود و به پرواز درآید بر تارک اورنگ…
***
خداوندا.. هرچه گفتی ادا نکردم… هرچه بستی وفا نکردم.. دیگر از تو چه خواهم داشتی انتظار… که آن نعمان بود و این کفران…
خداوندا.. چه نگاشتی بر چهره ما در آخرین روز، که هرکجا وارد شدم.. مرا سخت از دیده جلا دادند و خجلت پیشه کردند.. انگار عمر همه در قتل و کشتار برآمدی.. پس از چه خواهند نگریست مرا.. که در پاکی، ناپاکی و در شکران، کفران، همی دیدند…
***
خداوندا.. این چه نیرنگیست که در دل کاشته.. همه گشته برافراشته، از هم… همه راغب در معصیت، همه غالب در تعزیت…
این چگونه است.. که آواز خوش هزار، نالان گشت از برای شنیدن سوگ یاران؛ ناله چغزی، شادان گشت از برای خوش حالی دوستان.. آن حال که در عقب.. همه یار، دشمن بود و همه دشمن، یار..
***
این چگونه است که در هر کوی و برزن روی همه سخن از رنج و بدی شنوی… پس کجاست نیکی که مردم، سخته را از پی آن سنجش کنند.. کو خوشحالی که از پس آن ملامت و رنج گزینش گزینند.. همه افسانه و شعر گشته.. همه اجماع در خیالات مردم.. پشته پشته.. چه کسی خاطره ای دارد از نیکی؟!.. در کجا دیده اند مردم شادی؟!.. چگونه قضاوت می کنند این مردمان؟! چه زمان فرا می رسد آگاهی.. از گفته ای که همه می دانند و خود را نادان جلوه می کنند..
آنگاه کی می رسد… کی می شود.. آن زمان… پس همه از یاد برده اند سخن الهی را که فرمود “آنگونه که با همسایتان قضاوت می کنید.. با شما قضاوت خواهند نمود”… اینان چه می اندیشند؟! آیا نیکی مرده؟! آیا خوشی و شادی رو به زوال گذاشته؟ از برای چه؟ چگونه اما؟!.. خواه خواسته و خواه ناخواسته، همه دلیل از ماست! انسان مسبب است نه انسان را سبب… پس چرا اینگونه می اندیشند؛ این انسان های ظلمت اندیش تاریک صفت.. کجایند آن روشن بینان؟! همه در زیر خروارها خاک، خسبیده اند و دل نگران از آینده؟! کدامین آینده.. آنکه خود نیز ایمانی نگذارده اند به آن؟! پس چرا دنبال می کنید این ره را که خود حق می دانید.. که با دلایل خود آن را می شمارید حق؟!… و دیگران را دل پریشان می گردانید.. حال آنکه خود پریشان حال ترید!! و خود نیز نمی دانید.. چرا؟!
آیا از یاد برده اید آن سخن را که “هر آنکس که خود را از مردم نداند، از خدا نیست”.. چون این مردم اند خدای و آن خداست.. مردم….
آیا پریشان گشته اید و دل نگران؟ پس به فنا سپارید آنچه داشته اید از پَسِتان…….
***
نمی نگرید مردم را که از برای دیگری شادان و نالان می شوند؟! آنزمان که دیگران از برایشان هیچ نمی کنند.. و آنان تنها از برای خدای خود عمل کنند و همه اعمال از خدای خود بینند.

روزگاری مردمی دیدم و مردی در میانشان؛.. همانگاه که از خانه، دونستانش رفتند، روشنایی بکشت و در سیاهی بماند… نزدیک تر رفتم.. در میان مجلس نشسته.. سر و روی همی با دست خود جرح داد… نالان بود و خسته.. بی کس و دل شکسته..متعجب از آنکه خود را تنها خواند و خدایش صدا می زد.. طاقت تاب گشتم و داخل همی شدم.. مرد در میان بی خود نشسته و سوگواریش ادا می کرد.. مرا دید و لبخند بر لب.. گفتمی که آن شادی خود با دوستان چه و این تنهایی و نالان چه؟ آن همه شرب و شراب کجا و این همه زهد و رذا کجا؟! متعجبانه نگریستم و شرح ماوقع جویا شدم… گفت: تا حال داستان بدحالان شنیدستی؟! باز گفتم: اندک بسیار، نه! گفت: پس بشنو از من چون شکایت می کنم.. از پس این روزگاران نفت، حکایت می کنم..
دوش به فنا رفته بود شاه من، روز میهمان به خانه دوستان من.. همه را پذیرا شدم و همه را دادم طعام.. با همه در رقص و طرب و با همه در نوش و کام.. در حال که اندیشه بود دولتم.. خندیدم و نگریستم به خنده دیگران.. خندادنم و نگریستند به خنده بنده..
من به فکر دولت و دیگران در نوش و حال…… هیچ کس جویا نشد از کسادِ من، دولتم..
در وضع، پذیرایی به اتمام رساندم، همگان را مست و شاد، رهسپار کردمشان.. آن حال که تنها شدم.. نور بشکستم و دیده ببستم.. با خدای خود در راز و نیاز به سر بردم و از نعماتش شکران.. لطف خدا شامل حال بودم که در گفته خود هیچ خس و خاری راه نگشاد.. از تنهایی خود نالان و از همرهی حق، شادان.. خدای را شاکر که از پس آن شکست، گشایش را همراه نمودم.. و دوستان را از برای شادی دل، خواهانم کرد.. که در آن دریای غم تخته پاره نعمت است..
***
خداوندا… از برای کدامین خطا.. بندگانت را در آتش دوزخ وا می گذاری؟ از برای کدامین قانون.. تو صاحب ملک انسانی، نه انسان غالب ملک تو..؟!
***
خداوندا.. دانی که دانم، این عمر بر فنا نیست و خواهد ماند.. هر آنچه کاشته.. پلیدی سرافکنده تر و اشجار برافراشته!!!

گویند مردی بود، در زمانه.. همه ملک به سختی او خسته.. پلیدی روا می داشت و زشتی ادا می کرد.. در عمر نکویی نکرد و هیچ کار ستوده، نیانجامید.. پس از چندی زندگانی در ذلت و ظلمت به دیار حق شتافت.. نامه اعمال گشودند و چرتکه اندر میان کردند.. حاسب حسابرس از بهر هرکار، باری می نهاد و سبک و سنگین می نمود.. در آخر امر، دستور رسید که به بهشت باید گروی.. لطف آنقدر شدید بودی که مرد متعجب و سرگشته ادله بخشش جویا شد.
پاسخ رسید که تمام گناهان از برای یک کارت شد بخشوده.. و آن عمل بسیار بود بخشودنی.. پرسید چه؟ پاسخ آمد.. ساختن لانه ای برای کبوتربچگان در پدر حیاط خانه.. پرسید چه زمان؟ گفت آن وقت که نمودستی نوجوان.. پرسید از برای کدامین منطق این کار خرد، باعث گشت بخشش و عقوبت کلان.. مگر چه می کرد آن لانه کبوتران؟! پاسخ شنید.. آن لانه که تو ساختی در ابتدای امر، خانه ای بود برای پرندگان.. آمدند و رفتند یکی پس از دیگر.. نسلی از پس نسل پیشین.. مرگ مجالت نداد که آینده دریابی.. اما خواهی شنوید گوشه ای از آنچه نظر نکردی.. سال ها بگذشت و کارها به میان آمد.. مردم آمدند و می رفتند.. گذر عمر و زمان همان کرد که با دیگران نموده بود.. کبوتران بسیار در آنجا پناهنده [شدند] و مردم بسیار در آن خانه یابنده(سکنی گزیدند)..
روزگاری جنگ برپا شد، مردمان و ممالکی به نابودی کشانید.. وقتی، خدایگان جنگجو از کنار خانه گذر نمودی، خانه مخروبه و آواره.. قصد تفریح کرد.. آنجا انتخاب نمود و بماند.. در همان حال که با وزیرانش نقشه رویایرویی دشمن می کشید.. نظر به لانه کبوتر افتاد.. دو چاهی عاشقانه کنار یکدیگر نشسته سر درگریبان.. همانند ترسو مردمان، لرزان.. پادشه با دیدن آن نور امید در دل تخریب و فنا، دگرگون شد و جامه از تن درید و جنگ پایان داد و ره سپار بیابان گشته، آخر کار، زاهد…
اما بعد.. پیامبر زمانه لطف الهی را سبب در خامشی آتش جنگ، همان برای سکنی گزید و از همان مردمان خواند سوی نیکی و دین.. بسیار مردم یگانه پرست گشته، به لطف ایزد داخل آمدند.. تماماً شکرانه رسول کرده، رسول شکرانه خداوندگار، خداوندگار شکرانه خانه و لانه.. آن لانه تو ساختی و تمام نیکی به سوی تو گشت گسیل.. پس فرود آی در بهشت که هر عملی، درختی ماند که دارد ثمری.. تا آن زمان که درخت استوار، ثمرش پایدار..
آن هنگام، مرد دست به دعا برداشت.. خداوندا.. لطف خود شامل حال ما کردی.. منی که در زندگانی دنیوی.. همه تو دیدم و خود به فراموشی سپردم.. من جنگجوی تو بودم و تو دوستار من.. پس بدان دانستم، تویی شکست ناپذیر!! و دیگران هستند ذلیل….
پروردگارا..!!!

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید اشتری

سلام •*..*•. .•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* .•*...•*..*•. .•*..*•. . .... .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. . -´´´´#####´´´´´´####.•*..*•. .•*..*•. ´´########´´#######.•*..*•. .•*..*•. ´############´´´´###.•*..*•. .•*..*•.. #############´´´´´###.•*..*•. .•*..*•. ###############´´###..•*..*•. .•*..*•. ############### ´###..•*..*•. .•*..*•.. ´##################.`.•*..*•. .•*..*•. ´´´###############..•*..*•. .•*..*•. ´´´´´############.*.•*..*•. .•*..*•. ´´´´´´´#########.`.•*..*•. .•*..*•. ´´´´´´´´´######..•*..*•. .•*..*•. ´´´´´´´´´´´###..•*..*•. .•*..*•.• .•*.

مرجان

سلام. آپم و منتظر دیدار.[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

آتش، زبان آب را نمی فهمد و آب زبان آتش را آه، از زبانه های آتشین زبان تو که قطره قطره وجودم را آب می کند

محمد(سلام بر زندگی)

سلام وحیده عزیز عصر بخیر و طاعاتتوئن قبول حق در این شبهای قدر منو هم از دعات بی بهره نذار[لبخند]

محمد(سلام بر زندگی)

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم [گل]

محمد جواد

سلام دوست عزیز ببخشید که یه مدت نتونستم بیام ولی آپم [گل]

زهرا

خدا به انسان هم عقل داد و هم اختیار ... کردش عزیز دردونش ... اما این انسان عزیز دردونه با همین عقل و اختیارشه که خدا رو کنار گذاشته و سراغ هر کسی و چیزی رفته جز خدا ... سراغ هر مثلا عشقی جز خدا ... هر چی بیشتر میره کمتر میرسه ... هر چی بیشتر میخواد کمتر سیراب میشه ... چون درست نرفته ... چون درست نخواسته ..... خدا ظهور آقا رو هر چه زودتر برسونه ... [گل][گل][گل]