خدای نازنینم

این‌را که برایت می‌نویسم شاید خیلی کمتر از آنچه فکر می‌کردم نزدیک شده‌ام به تو.
خیلی شاید مسخره باشد اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هایم را می‌خواند،
اما، نمی‌دانم چرا اینقدر محتاجم به نوشتن برای تو ... می‌شود برای چند لحظه‌ای رویت را برگردانی تا من آسوده بنویسم؟!
می‌شود برای یک نیم ساعت ناقابل، خدا نباشی و بگذاری بنویسم که چه قدر این همه دور بودن از تو ، بیچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟! و من پشتم بلرزد و یک‌ دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ... من‌م!
خوب است! همیشه فکر می‌کردم خدایی مثل تو داشتن، خدایی تا بدین پایه مهربان ، جسارتی در آدمی به وجود می‌آورد، جسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها گوشه‌ای باشد از سرانجام‌ش ...
و سرانجام من شد این کسی که نشسته است تا بنویسد که خوب امتحانی از من نگرفتی، این رسمش نبود به آزمونی بکشی‌ام که یقین می‌دانستی مردود خواهم شد.
یادت هست که چه قدر نزدیک بودی به من؟
آن طور دلتنگ نمی‌شدم برای هیچ کسی جز تو و شب‌هایی که ماه کامل می‌شد حیاط خانه‌مان بوی تو را می‌گرفت و من می‌نشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را میان سرخی دهانم قورت بدهم؟
حالا، چند ماه است که تو نیامده‌ای و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟
چند وقت شده است که سیب نخورده‌ام؟!
حساب‌ش از دست‌م در رفته است ... خیلی وقت است ... خیلی دور ...
آب آب، تن آلوده‌ام را به آب شسته‌ام ...
کجاست آتشی که تابم بیاورد؟ ...
اینطور که وانمود می‌کنم تو نزدیکی به من
به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ...
خوشه‌خوشه صبرم را ...
بگذار بسوزدم ...
بگذار تا زمین بلرزد از من و تن من ...
این آلوده تنم ...
به خدا خواهم گفت ...
من دلم اشک می خواهد٬ اشک

/ 45 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

سلام وحیده جونم شب خوش[گل] دلم برات تنگیده بود[ماچ] خیلی قشنگ بود خیلـــــــــــــــــــــــــی[دست]واقعا دردل قشنگی بود با خدا[قلب] آپم خوشحال میشم بیای[فرشته]

هیچ کس

توفان‌ها در رقصِ عظیمِ تو به شکوهمندی نی‌لبکی می‌نوازند، و ترانه‌ی رگ‌هایت آفتابِ همیشه را طالع می‌کند. بگذار چنان از خواب برآیم که کوچه‌های شهر حضورِ مرا دریابند. دستانت آشتی است و دوستانی که یاری می‌دهند تا دشمنی از یاد برده شود. [قلب][خنده][گل]

محمد (سلام بر زندگی)

تحقیر می شدم که تو قد جهان شدی با روح بغض کرده ی من مهربان شدی سرما گرفته بود دو دست مرا که تو در این دو قطب یخزده آتشفشان شدی روح مرا سکون غریبی گرفته بود دریا شدی و باد شدی، بادبان شدی تسخیر کرده بود مرا دست های خاک تو آمدی و بال مرا آسمان شدی چیزی نداشتم همه از دست رفته بود اما برای من تو زمین و زمان شدی پس من تمام وسعت خود را دعا شدم شاید تو مستجاب شوی، ناگهان شدی ...

معلمی از جنس پائیز

به درد بر سر فریاد شد نمُرد ولی کسی که می رود از یاد شد نمُرد ولی سیاه چشم تو را شب به شب به شعر کشید به چشمهای تو معتاد شد نمُرد ولی پرنده شد شاعر آسمان چشمت را بهار از قفس آزاد شد ، نه ، مُرد ولی ! ! ![لبخند] سلام دوست بزرگوارم شبتون بخیر و شادی به جشن تولدم دعوتید افتخار بدید قدم بر چشمم بگذارید این جشن تو وبلاگ معلمی از جنس پائیز برگزار میشه ارادتمندتان: محمد-- سلام بر زندگی[لبخند][لبخند]

محمد (سلام بر زندگی)

یه عمری آسمون بودی ، دستم به تو نمی رسید نه قطره ای روی زمین ، نه چشم تو منو ندید هر چی رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها تا که به تو نشون بدم ، بین تموم قطره ها خدا که این قصه رو دید از رو زمینش منو چید ابری شدم که آسمون ، باز دوباره منو ندید از بخت بد، من این بالا ، این آسمونِ رو زمین باید که قطره ای بشم ، ای آسمون منو ببین قطره شدم از آسمون تا که بگم دیوونتم من عاشق بوی نمِ اشکای روی گونتم به جای بارون گریه ها ، مال تو باشه نازنین بذار که با لمس تنت آروم بمیرم رو زمین نذار که حرف آخرم ، با گریه همبازی بشه بگو که من دوسِت دارم ، تا این دلم راضی باشه هیچی نگفتش آسمون ، حتی منو نگاه نکرد تو لحظهً مرگ منم ، یه بار منو صدا نکرد...

محمد (سلام بر زندگی)

هرگز از دوری این راه مگو! و از این فاصله ها که میان من و توست ...و هرگاه که دلت تنگ من است، بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار! تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد! و بداند که دل من با توست و همین نزدیکی ست... [لبخند][گل] سلام دوست خیلی خوبم وقتتون بخیر و سلامتی ممنونم که قبول دعوت کردید و در جشن تولدم شرکت نمودید از حضور مهربانتون بی نهایت ممنون و سپاسگزارم. ایشالا همیشه سلامت بمانید و فصل پائیز براتون پر از خاطره های شاد باشه[لبخند]

معلمی از جنس پائیز

هرگز از دوری این راه مگو! و از این فاصله ها که میان من و توست ...و هرگاه که دلت تنگ من است، بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار! تا که تنهایی ات از دیدن من جا بخورد! و بداند که دل من با توست و همین نزدیکی ست... [لبخند][گل] سلام دوست خیلی خوبم وقتتون بخیر و سلامتی ممنونم که قبول دعوت کردید و در جشن تولدم شرکت نمودید از حضور مهربانتون بی نهایت ممنون و سپاسگزارم. ایشالا همیشه سلامت بمانید و فصل پائیز براتون پر از خاطره های شاد باشه[لبخند]

مریم

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی دل من بود وفادار بيا برگرديم ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم يک غزل نذر نمودم که برايت گويم گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو يک غزل ميخرم اينبار بيا برگرديم من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

زهرا

جایی برای حرف نزاشتی ... خیلی یه جوری نوشتی ... نمی تونم بگم قشنگ یا جالب یا با حال یا هر چی ! چون همه جوری هست ! انگار قاطی شده با یه حس درد .. درد گم شدن .. درد تنها شدن .. درد بدبخت و بیچاره شدن .. درد دوری از اونی که بدون اون هیچیم .. اصلن هیچ هم نیستیم .. شاید اشک یه راه چاره ای باشه .. شاید حرف .. شاید سکوت .. شاید همون درد کشیدن تا قدر دونستن .. آره !‌ همون درد کشیدن تا قدر دونستن ..... [ناراحت]