اینبار به پاس نعمتی دیگر قلم بر دست می گیرم ...

 فراموشی ، شاید خیلی کم پیش بیاد که ما این نعمتو حس کنیم و شکرش رو به جا بیاریم .

چه قدر خوبه که وقتی صبح با نگاه دوباره خورشید چشمهامونو تو چشمای قشنگش باز می کنیم ، انگار اولین باری است که دنیا رو می بینیم .

چه قدر شب مهربونه که تا صبح ما را در دل آرام خود نگه می داره و اینقدر قصه های قشنگ برامون میگه که غصه هامون یادمون میره .

شب ، اینقدر نوازشمون می کنه که صبح بیداری فقط لبخندی مهربان به یادمون مونده

خدایا چه قدر خوبه که ما خیلی چیزا را فراموش م یکنیم . سختی هایی انگار مسافری چند لحظه ای هستند و باید بروند .

اما شاید همه این طور فکر نکنند ، شاید بعضی از آدما همسفر سختی ها می شن و غرق در اونا ، اونوقت دیگه صبح که بیدار میشن نگاه گرم خورشیدو حس نمی کنن .

شب کم کم می رسه . دلتنگ دستای مهربون  شبگردونم . آهای آخدایی که شب ها رو روز می کنی و روزها رو شب ، می خوام امشب همه سختی ها رو فراموش کنم ، بذار لحظات شادیمو با تو باشم . می خوام تنها غصه دلم دلتنگی قاصدکی باشه که شاید همین نزدیکیهاست و من غریبانه منتظر دیدارشم . قاصدک چه خبر ؟

چه خبر از آسمون ؟

چه خبر از پرنده ها ؟

اینجا بیخبری بیداد می کنه . گوشمون از صدای بیخبریها کر شده ؛ انگار آسمون اینجا غریبه ؛ آهسته می گم دلم برا یه لحظه پریدن تنگ شده . یه فرصت پرواز می خوام .


/ 1 نظر / 14 بازدید
فاطمه

فر صت پرواز نمیاد تا دنبالش نری و برای رسیدن به اوج پرواز باید سختی کشید تا بهمون طعم شیرین اوج و وصال رو بچشونن[گل]