آشنا

به درود تابستان - سلام بر پاییز

تک گرما شکسته شده. شرمنده اخلاق خورشید، با عرض پوزش از محضر پر خیر و برکتش به اطلاعش برسانم دیگر زورش به ما نمی رسد.

با خودم می گویم هر چه نورش بی رمق تر، بهتر.

به خدا خورشید جان، باهات سر لج ندارم. نورت را داشته باش خوب و به قاعده؛ و لکن کاری به کار ما «نپخته ها» نداشته باش. نورت را جمع کن پشت ابری، انگاری می خواهی آن را از صافی بگذرانی.

همیشه این طور بوده. خورشید، گرما و تابستان سه ضلع یک مثلث اند که کلافه ام می کنند. نمی گویم آفتاب را دوست ندارم اما بلند می گویم از گرما بیزارم. گرما که می آید روحم یک جورهایی چسبناک می شود، یک جورهایی ژله ای می شود. همین طوری کش می آید کش می آید کش می آید تا یک نخ می شود. می شود نخی، به رنگ قهوه ای سوخته. خنده دار است، نه؟ روحی نخ نما شده و تابستانی!

وقتی می گویم از گرما بیزارم منظورم این نیست کسی تابستان را دوست نداشته باشد. خیلی ها عاشق تابستان اند، جان می دهند برایش. لحظه شماری می کنند بهار بگذرد تابستان برسد. ولی هر کسی یک جوری است، دیگر. به قول آن دوست هم احساس مان حقوق شهروندی مان بهمان این اجازه را می دهد از هر فصلی دل مان خواست خوش مان بیاید و هر فصلی را دوست نداشتیم بلند بگوییم: «ای کوفت!»

من که از همان اول بچگی ها، از همان زمانی که زودتر از دیگر بچه ها شعر «باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه» را زیر لب زمزمه می کردم آرزو داشتم دنیا سه فصله بود. بهار، پاییز، زمستان. آرزو داشتم می توانستم از تابستان فاکتور بگیریم و بهار و پاییز و زمستان را به توان دو برسانم. و ای کاش توانش را داشتم تا پاییز را به توان بیش از دو برسانم.

راستش، من حتی خواب تابستانه را هم دوست نمی دارم. خواب پای کولر را در حالی که عده ای دیگر در زِل گرما عرق می ریزند و برای لقمه ای ناچیز از جان خود مایه می گذارند. آری، خواب تابستانه پای کولر هیچ وقت به من نچسبیده. هر چند، عده ای صفای زندگی را به دیزی و پیاز و دوغ و ظهر تابستان می دانند که پس از غذا دستی روی شکم ببرند و با آروغی بگویند: «آخ، چه چسبید!» عجب کیفی می دهد، نه؟

اینان نیز برای خود عالمی دارند. آبگوشت پردنبه و تلیت و یک سر پیاز و خواب بعدازظهر تابستانی، چه شود!

من که میلم به این چیزها نمی شود. بر عکس فکر می کنم در تابستان همه چیز زرد است. آجرها زردند. آلوها زردند، زردآلوها زردند و تا بخواهی هلوی زرد پیدا می شود. در تابستان روزها آنقدر بلندند که دل برای آمدن شب یک ذره می شود. برایتان پا داده بدوید پشت بام خانه تان تا ستاره ها را بشمرید عوضش جانورهای موذی تابستانی را ببینید که به سقف آسمان چسبیده اند؟ و وقتی پشه ای بازویتان را نیش زد، آرزو کنید کاش مجبور نبودید از زیر پشه بند به آسمان نگاه می کردید؟

به هر حال، تابستان هم واقعیتی است مثل خیلی چیزهای دیگر که آدم مجبور است باهاشان بسازد و کنار بیاید. تابستان نیز فصلی است که باید بیاید و بگذرد. به قول معروف «آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته.»

با این همه، به خودم دلداری می دهم که نباید زیاد سخت گرفت. تابستان نیز بگذرد. در یک چشم به هم زدنی می گذرد؛ و این خیلی مهم است. مهم این است که می گذرد. تابستان می رود و پاییز دل انگیز و دوست داشتنی از راه می رسد.

پاییز، دودها را می بلعد، آلودگی ها را خفه و همه عالم را شستشو می دهد. طبیعت پوست می اندازد و بوی طراوت و پاکیزگی به خود می گیرد. طراوت در ذات پاییز است. پاییز، طراوت را با باران، با نسیم به ارمغان می آورد. پاییز، با آن رنگ های الوان، با دمیدن روح به زندگی پیام آور شادی بسیار بزرگ دیگری نیز هست. پاییز که می شود مدرسه ها باز می شوند. زندگی بوی مدرسه می گیرد، بوی علم و دانش و آموختن. بوی مهر. پاییز که می شود بچه ها باز با کتاب آشتی می کنند و باز قلم در میان انگشت می فشارند.

آری، نام پاییز با نام مدرسه و مهر عجین است و من از میان هزار و یک آرزویم، در آرزوی روزهای مدرسه در حسرت گذشته ها مانده ام.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

Design By : Pichak