آشنا
باید کسی باشد که هر وقت بار تنهاییت سنگین شد هر وقت کمر کلماتت شکست هر وقت وازه هایت لال شدند بیاید بنشیند مقابل چشمهایت و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمهایش باید کسی باشد که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد هر وقت طاقت سکوتت تمام شد هر وقت کم اوردی بیاید بنشیند کنارت و تو وجودت را به او تکیه دهی باید کسی باشد که هر وقت بار خستگیهایت سنگین شد هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شدبناهت شود و تو یکجا تمام تنهاییت را تمام دلتنگیت را و تمام سکوتت را و تمام خستگیهایت را و تمام بغضت را میان هرم نفسهایش نفس بکشی نمیدانم چرا امشب وازه هایم خیس شده اند مثل اسمانی که امشب میبارد واینک باران بر لب پنجره احساسم مینشیند و چشمانم را نوازش میدهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم سلام دوستای عزیز و همیشه همراه من سال نو رو به همه شما مهربانان تبریک میگم امیدوارم امسال به همه ارزوهایتون برسین و خدا هر چی تو دلهای مهربونتون است اجابت کنه به درود تابستان - سلام بر پاییز تک گرما شکسته شده. شرمنده اخلاق خورشید، با عرض پوزش از محضر پر خیر و برکتش به اطلاعش برسانم دیگر زورش به ما نمی رسد. با خودم می گویم هر چه نورش بی رمق تر، بهتر. به خدا خورشید جان، باهات سر لج ندارم. نورت را داشته باش خوب و به قاعده؛ و لکن کاری به کار ما «نپخته ها» نداشته باش. نورت را جمع کن پشت ابری، انگاری می خواهی آن را از صافی بگذرانی. همیشه این طور بوده. خورشید، گرما و تابستان سه ضلع یک مثلث اند که کلافه ام می کنند. نمی گویم آفتاب را دوست ندارم اما بلند می گویم از گرما بیزارم. گرما که می آید روحم یک جورهایی چسبناک می شود، یک جورهایی ژله ای می شود. همین طوری کش می آید کش می آید کش می آید تا یک نخ می شود. می شود نخی، به رنگ قهوه ای سوخته. خنده دار است، نه؟ روحی نخ نما شده و تابستانی! وقتی می گویم از گرما بیزارم منظورم این نیست کسی تابستان را دوست نداشته باشد. خیلی ها عاشق تابستان اند، جان می دهند برایش. لحظه شماری می کنند بهار بگذرد تابستان برسد. ولی هر کسی یک جوری است، دیگر. به قول آن دوست هم احساس مان حقوق شهروندی مان بهمان این اجازه را می دهد از هر فصلی دل مان خواست خوش مان بیاید و هر فصلی را دوست نداشتیم بلند بگوییم: «ای کوفت!» من که از همان اول بچگی ها، از همان زمانی که زودتر از دیگر بچه ها شعر «باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه» را زیر لب زمزمه می کردم آرزو داشتم دنیا سه فصله بود. بهار، پاییز، زمستان. آرزو داشتم می توانستم از تابستان فاکتور بگیریم و بهار و پاییز و زمستان را به توان دو برسانم. و ای کاش توانش را داشتم تا پاییز را به توان بیش از دو برسانم. راستش، من حتی خواب تابستانه را هم دوست نمی دارم. خواب پای کولر را در حالی که عده ای دیگر در زِل گرما عرق می ریزند و برای لقمه ای ناچیز از جان خود مایه می گذارند. آری، خواب تابستانه پای کولر هیچ وقت به من نچسبیده. هر چند، عده ای صفای زندگی را به دیزی و پیاز و دوغ و ظهر تابستان می دانند که پس از غذا دستی روی شکم ببرند و با آروغی بگویند: «آخ، چه چسبید!» عجب کیفی می دهد، نه؟ اینان نیز برای خود عالمی دارند. آبگوشت پردنبه و تلیت و یک سر پیاز و خواب بعدازظهر تابستانی، چه شود! من که میلم به این چیزها نمی شود. بر عکس فکر می کنم در تابستان همه چیز زرد است. آجرها زردند. آلوها زردند، زردآلوها زردند و تا بخواهی هلوی زرد پیدا می شود. در تابستان روزها آنقدر بلندند که دل برای آمدن شب یک ذره می شود. برایتان پا داده بدوید پشت بام خانه تان تا ستاره ها را بشمرید عوضش جانورهای موذی تابستانی را ببینید که به سقف آسمان چسبیده اند؟ و وقتی پشه ای بازویتان را نیش زد، آرزو کنید کاش مجبور نبودید از زیر پشه بند به آسمان نگاه می کردید؟ به هر حال، تابستان هم واقعیتی است مثل خیلی چیزهای دیگر که آدم مجبور است باهاشان بسازد و کنار بیاید. تابستان نیز فصلی است که باید بیاید و بگذرد. به قول معروف «آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته.» با این همه، به خودم دلداری می دهم که نباید زیاد سخت گرفت. تابستان نیز بگذرد. در یک چشم به هم زدنی می گذرد؛ و این خیلی مهم است. مهم این است که می گذرد. تابستان می رود و پاییز دل انگیز و دوست داشتنی از راه می رسد. پاییز، دودها را می بلعد، آلودگی ها را خفه و همه عالم را شستشو می دهد. طبیعت پوست می اندازد و بوی طراوت و پاکیزگی به خود می گیرد. طراوت در ذات پاییز است. پاییز، طراوت را با باران، با نسیم به ارمغان می آورد. پاییز، با آن رنگ های الوان، با دمیدن روح به زندگی پیام آور شادی بسیار بزرگ دیگری نیز هست. پاییز که می شود مدرسه ها باز می شوند. زندگی بوی مدرسه می گیرد، بوی علم و دانش و آموختن. بوی مهر. پاییز که می شود بچه ها باز با کتاب آشتی می کنند و باز قلم در میان انگشت می فشارند. آری، نام پاییز با نام مدرسه و مهر عجین است و من از میان هزار و یک آرزویم، در آرزوی روزهای مدرسه در حسرت گذشته ها مانده ام. سلام به همه دوستای خوب نازنین امیدوارم همتون خوب خوب باشید نظرتون نسبت به عکس چیه شما رو یاد چی میندازه یا اصلا اگه یه همچین فضای دنجی در اختیارتون باشه دوست دارین به چی فکرکنین دوست دارین فارغ از دغدغه های پیچیده امروزی چند ساعتی رو تو چنین جایی بشینین و به خودتون فکرکنین ؟ سراب زندگی زندگی حسرت دیروز و آرزوی فرداست.زندگی در لایه های پیچیده ابهام جاریست.زندگی تراوش شادی میلاد و اندوه مرگ عزیز است.زندگی مرور چند باره خاطره سادگی های کودکی ومستی جوانیست.زندگی دلهره احساس مادری و تکاپوی بی توقع نان آوری پدری ست. زندگی افسون نداشته ها و بی تفاوتی داشته هاست.زندگی جستجوی سعادت مصوب زمان ومکان و سرخوردگی دستیابی آن می باشد. زندگی دریغ و افسوس لغزشها ونا شکریهای بندگی و فرصت بر بادرفته دست گیری یکدیگر است. زندگی توانایی و جهل شباب ، نا توانی و علم کهولت است. زندگی دلباختگی عشقهای بهاری و بی وفایی پاییزی و انزوای یخ بسته زمستانی است. وزندگی پژواک ریشخند سراب دنیا وغم درد ناک استهزای روزگاران است. رمضان میاید تا بتوانی بیگدار به اب بزنی و رکعتی شوق نذر دلت کنی او میاید تا لب فرو ببندیم تا لب تشنه عطش بنوشیم تا لب سوز لبخندهای واقعه شویم و دو رکعت نماز گریه بخوانیم رمضان میاید تا برای تو فرصت زیارت سحرهای سحر امیز فراهم شود سلام به همه دوستای عزیزم فرا رسیدن ماه مهمانی خدا رو تبریک میگم راستی فردا شب تولدمه . اخ جون خیلی خوشحالم که امسال تولدم مصادف شده با اولین روز ماه رمضان






آی سهراب کجایی که ببینی حالا
دل خوش مثقالی است
دل خوش نایاب است
توسوالت این بود
دل خوش سیری چند
من سوالم این است
معدن این دل خوش
تو بگو ای سهراب
در کدامین کوه است
در کدامین صحرا
در کدامین جنگل
راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
من شنیدم این دل
بوی خوبی دارد
مثل خون دل آن آهوها
راستی ای سهراب
نکند این دل خوش
مثل آن مشک ختن
نافه ی آهوییست
شاید اصلادل خوش
بوده یک افسانه
چون در این عهد ندیدم دل خوش
دم هر عطاری عده ای منتظرند
مرد عطار به ایشان گفتست
دل خوش می آید
قیمت مثقالش
جانتان میطلبد
مردهامیگویند
جان ما را تو بگیر
دل خوش را به عزیزانمان ده
مرد عطار فرورفته به فکر
او چنین قیمت گفت
تا کسی در پی این افسانه
به در دکانش
ننشیند شب و روز
خود مرد عطار
فکر می کرد ، دل خوش مثل
نغمه های ققنوس
بوده یک افسانه
آی سهراب بگو ، تو اگر میشنوی
بکجا باید رفت ، تادل خوش را دید
عده ای می گویند ، دل خوش ، مال و منال دنیاست
دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
من بلاتکلیفم
دل خوش گر پول است
مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
دل خوش آنجابود ؟!
چند بود ارزش آن
مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –
حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
نبری از یادت مردم عهد مرا
گو به این عهد سری هم بزند
شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
آی سهراب بخواب
سرد وآرام و خموش
چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم...





![]()
![]()








| Design By : Pichak |

