آشنا

یولیولیولبچه که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم  اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاه میتوان خواند

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود. کاش قلبها در چهره بود.اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمیفهمد  ودل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٦ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

امروز دلم گرفته 

شیشه دلم انقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند 

و باز سیل بی رحم تنهایی

و بغضی غریب گلویم را میفشارد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٥ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچ یک ار مردم این ابادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت

غصه هم میگذرد

انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانن

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

سلام دوستای گلم امیدوارم همتون خوب باشین چند وقته نتونستم اپ کنم بزودی اپ میکنم دوستای خوبم راستی دیروز تولدم بودمژهمژه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط وحیده نظرات ()

 

فکر کردم زندگی را میتوان اسان گرفت هر چه پاکست از برایش جلد یک قران گرفت

اینکه ایا زندگی را میتوان تقسیم کرد؟ همچو کودک مشق اسان انار و نان گرفت

فکر کردم زندگی همچون گل زیبایی است میتوان انرا مثال مریم و ریحان گرفت

مینویسم زندگی تفسیر یک ارامش است در پریشانی نشان عشق از جانان گرفت

مادرم میگفت دیشب زاده خاکیم مازندگی را خاک و گل از قطره باران گرفت

بیخبر بودم که باید زندگی را نا گزیر چون کتاب عبرت اموزی از ان فرمان گرفت

اینکه اما باید اول عاشقانه زنده بود . باتوکل بر خدا با امیدی جان گرفتمژهمژه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٩ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

باید کسی باشد که هر وقت بار تنهاییت سنگین شد

هر وقت کمر کلماتت شکست هر وقت وازه هایت لال شدند

بیاید بنشیند مقابل چشمهایت

و تو زل بزنی به خودت که جاری شده ای میان چشمهایش

باید کسی باشد که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد

هر وقت طاقت سکوتت تمام شد

هر وقت کم اوردی بیاید بنشیند کنارت

و تو وجودت را به او تکیه دهی

باید کسی باشد که هر وقت بار خستگیهایت سنگین شد

هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شدبناهت شود

و تو یکجا تمام تنهاییت را تمام دلتنگیت را و تمام سکوتت را

و تمام خستگیهایت را و تمام بغضت را میان هرم نفسهایش 

نفس بکشی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

نمیدانم چرا امشب وازه هایم خیس شده اند مثل اسمانی که امشب میبارد واینک باران بر لب پنجره احساسم مینشیند و چشمانم را نوازش میدهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنممژهمژهمژه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط وحیده نظرات ()

سلام دوستای عزیز و همیشه همراه من سال نو رو به همه شما مهربانان تبریک میگم امیدوارم امسال به همه ارزوهایتون برسین و خدا هر چی تو دلهای مهربونتون  است اجابت کنه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط وحیده نظرات ()

Design By : Pichak